کمی بی حوصله شاید!

... تا حالا به واژه ی پیچوندن فک کردین؟.... خیلی با مسما(املاش درسته؟...) است!... این روزا بازارش تو مدرسمون خیلی داغه...و بسی هم حال میکنیم... دیگه معلمامون نشونی میذارن: مثلا وقتی پای تخته مینویسن امتحان کتبی یه گلم کنارش میکشن میگن این نشونی...جلسه ی بعد که اومدم میگم نشون به این نشون که یه گل کنارش کشیدم... ما:بعععععله خانم! جلسه ی بعـــ ـ ـ ـد/: خوب امتحان داریم...همون گُله....نه؟ ما:نه خانوووووم....اون گُله که واسه تاریخ بود.... خلاصه از پیچوندن که بگذریم میرسیم به مسخره بازی و اینا:دی ... اون روز سر کلاس کاغذ و گچ به هم پرت میکردیم...: ----- بله بچه ها داشتم میگفتم....خــِــــــــــــرِچ(صدای کندن کاغذ)... و همزمان 21 کاغذ بر فراز کلاس به پرواز در میاد! . . . +زندگیم تکراری شده ... مدرسه....خونه....مدرسه....خونه....و.....! +سر یه موضوعی خیلی ناراحتم دعا پیــــ ـ ـ ـلیز! +میدونم این وبلاگ هیچ خواننده ای نداره...و همچنان سرگرم تحمیل کردن به خود میباشیم که نه خواننده داره نظر نمیذارن!(خیالات واهی!) +قالب و اینا جدید...تازه کارم هنو تو ساختن قالب!




بی حوصلگی مفرط!

خیلی بی حوصله شدم...! حتی حالُ حوصله خوابیدَنــــــــم ندارم! دیشب که فقط 4 ساعت!... شب قبلش 5... . . . بگذریم(همراه با آه طولانی!+سردرد)... میخوام سوژه ای به نام احتشام رو بهتون معرفی کنم!(خودش به خوابم نمیدید که اینترنتی بشه!) اسم کوچیک: نفیسه!(الیته بهش : نفیس...زگیل...انگل و . . . هم میگیم!) فامیلی: احتشام تبار (احتِش...تبار جووووون و . . . !) خصوصیات : کنه... چندش ...دارای ناراحتی های روانی مزمن ... فاقد شعور اجتماعی و...! گنجایش مغز: یک نخود شناور درآب(بدون پوست!) همین نفیسه خودمون خیلی خُله...(مغرش مثه اول دبستانیاس...کاراش گریه هاش!) کارمون تیکه انداختن و خندیدنه! الان لابد همتون میگیـــــــ ـین آخی گناه داره طفلک!(شما ها که نمیدونین چه کارایی میکنه...Askaris!) سوژه ایه واسه خودش... +سرم داره میترِکِه...! +آزمونمو گندیدم! +همچنان سرگرم تحمیل کردن به خود! +نظراتم که تکون نمیخوره(اصن بیخود...نظر ندین...هر چی بچه کمتر...زندگی راحتتر!:D! +اوفففففف!




از اینور و اونور نوشت!

این قالِبِ اصاب مصاب واسم نذاشته!... هر دفه میام یه مرگش میشه!... دوسش دارم کلی ولی...یه دفه همش میشه علامت سوال...یه دفه همینجوری میریزه به هم!... اَه...اَه! توی مدر3ه از خوندن بنفشـــ ـ ـ ـه به سوسن خانوم(!) رسیدیم! بالاخره تنوع چیز مفیدیه! خانوم"ک"(معاونمون...!) که سر در نمیاره ما داریم چی میخونیم میگه: -این صداهای انکر الاصوات(املاش دُرُسه؟!)چیه در میارین...:دی! -ما:(البتِ آروووم میگیما!)کشت کار خانووووم...ابرو کمون...چِش عسلی...ا.ی.ک.ب.ی.ر.ی خانوم! یکشنبه میبرنمون اردو...یه جاییه تو کرج... تا ساعت 4 هم هستیم... ولی من فک نکنم برم! گوشیُ اینا نمیذارن ببریم...ام پی4...ام پی3 دوربین دیجیتال! فقط از این دوربین معمولیا! استخرُ زمین بازیُ اینا هم داره مِثِ اینکه! خیلی وقته نیومدم نت...دلیلشم اینه که ADSL مون قطعیده... و هیچ کس هم اقدامی نمیکنه...منم که از این سرعت کم دایل آپ دیووونه میشم... مصیبت نوشت:21 ....من!....آزمون!(اِهه...اِهه!) +برا من یه هفته بیشتر تا عید نمونده...چون هفته آخرو میپیچونیم و میریم مسافرت! +اُه...آُه...دیروز جذبه ی طاریو به وفور دیدیم! +دلم برای یه بنده خدایی به شدت میسوزه!




تبریک!

متاسفانه وقت زیادی برای تلف کردن ندارم!... فقط برای چند تا کار ضروری اومدم! . . . . اول:تولد تمام اسفندیا مبارک: از جمله:کیـــــانا....کیــــــاناز...پرستو...پریناز...مهشید و... دوم:قالبُ درستیدم...امیدوارم دوباره خراب نشه...چون اگه بشه من دیگه درستش نمیکنم! سوم:به احتمال 99.9% من دیگه تا عید آپ نخواهم کرد!(میدونم خیلی ناراحت شدین!...[و سیل اشکی است که جاری میشود...!:پی]) چهارم:بسی زیاد به دعاتان نیازمندم! پنجم:با این نظرات زیاد دارین نا امیدم میکنین! +در این لحظه به چی فکر میکنین؟




نوروز 89

گفتم اندر باب شرح وقایع هفته آخر سال 1388 شمسی یه پست نسبتا طولانی بذارم...اگر چه این وبلاگ یه دونه مخاطبم به زور داره داره...ولی یه جور سال نوشته الکترونیکیِ (تا حالا تو عمرم اینقد ادبی حرف نزده بودم!)... شب قبل مسافرت / واله / کلاس زیست : در حال خیره شدن به تخته بودیم (آخه اصولا تو کلاس زیست هیچ کی اراجیف زیستُ نمیگوشه!) که آقای "آ"گَف: _آدم اگه پشه بخوره میمیره؟ _ما:چطور مگه؟ _ آقای "آ":آخه من الان یه دونه مرغوبشو خوردم! و از این جا بحث شیرین جک ُ جونور خوری شروع شد...تا آقای "آ" گف:بله....من که بچه بودم علاقه ی زیادی به خوردن مورچه داشتم تا این که یه روز آب گذاشتم دمِ لونه ی مورچه ها؛مورچه ها اومدن بیرون منم یکیشونو خوردم!... ترش بود !... . . . پس از ابراز احساسات بچه ها متوجه شدیم که کلاس پُرِ پشه است...از این رو اقدام به خفه کردن و لهاندن آقایون و خانومای پشه کردیم.... که با خشم آقای "آ" مواجه شدیم که میگفتن: دارین شام امشب منُ ازم میگیرین ! ما هم که نمیخواستیم ایشون رو از نون خوردن بندازیم از این کار دست برداشتیم و شروع کردیم به شمردن پشه ها ... یکی... دوتا... سومی اینجاس.... اَی ی ی شیطون بلا...اینم چهارمی... . . رَکَب خوردیم این چهارمی بود ! خلاصه...در پی این اقدام هم دوباره با خشم آقای "آ" مواجه شدیم : حرص نخورین بچه ها به همتون میرسه ! :_فقط هرکی پُرس اضافی میخواد همین الان به من بگه ! . . . پس از کلی مسخره بازی در مورد پشه و ژانگولر های آقای "آ" در خواندن و نوشتن جزوه فکمون پُکید از بس خندیدیم !... روز اول مسافرت / : صُب اِش که همش وسیلهُ اینا جمعیدیم... پس از ردُ بدل شدن صحبت هایی که ارزش خاصی نداشت در فرودگاه وارد هواپیما شدیم... اونجا هم اتفاق خاصی نبود تا این که همینطور که در هواپیما نشسته بودیم یه کِش که ماله ظروف غذا بود روی پای داداچِ گرام ول گشت... ما که گویی تا به حال کش ندیده بودیم به این شی خیره گشتیم که ناگهان با خنده گروهی از کش ول دهندگان مواجه شدیم...! بعد که هواپیما نشست البته اومدن عذر خواهی کردن... . . . خلاصه وارد اتاقمون شدیم...و با دیدن اتاق برق از سه فاز کلمون پرید... از اون جایی که نمی شد بیش از دو نفر تو یه اتاق باشن من +داداچ تو یه اتاخ بودیم و موا و بوا(مخفف مامان و بابا !) در یک اتاق... اتاقاش که ظرفیت 12 نفر رو به راحتی داشت برای دو نفر طراحی شده بود... ولی خداییش خوشگل بود...ما که مثه شهرستانی ها که تابحال هتل نیومدن به اتاق و صندلی های چرم قرمز نیگا میکردیم که همه فک میکردن واقعا ار دهاتی چیزی اومدیم! بعد از اینکه کمی از حالت بهت زده خارج گشتیم دوان دوان و بدو بدو رفتیم تو اتاقِ موا و بوا... ! و فهمیدیم که اتاقارو اشتباهی اومدیم چون اتاق اونا دو تا تخت یه نفره داشت و ماله ما یک تخت 2 نفره... خلاصه اتاقارو جا به جا کردیم تا درست بشه... درنتیجه ما اتاق 317 بودیم و اونا 319 . . . روز دوم + روز سوم + روز چهارم / : ظهر روز دوم که برای اولین بار برای ناهار به هتل رفته بودیم چنان ناهاری خوردیم که تا عمر داریم فراموش نمیکنیم ! اول رفتیم فیش ناهار رُ دادیم اون آقاهه ...گفتش که فیش ناهارتون ماله رستوران "سبز" هست...البته اگه میخواین دو تا از کوپن هاتونو بدین به جاش برین رستوران رویال ! ما که هنوز جاهل بودیم با پرروگی تمام رفتیم رستوران سبز ! در ابتدا با ظروف نیم شسته ( که به نظر من بو میداد ! ) رستوران مواجه شدیم ... بعذد فهمیدیم بشقابامونو باید بدیم تا اون آقاعه برامون غذا بکشه... انتخاب های ما: - دنبه (که همون کباب کوبیده باشه !) - مرغ نیم پخته - خوراک هچل هفت - برنج که ما همون خوراک رو انتخابیدیم! بعد از اتمام غذا گرسنه از رستوران اومدیم بیرون و قسم خوردیم که تا عمر داریم این رستوران نریم و از روزای بعد همیشه دو تا فیشه عمل کردیم ... الباقی سفر بیشتر به گشتیدن در بازار های خرید سپری شد : - پردیس 1 - پردیس 2 - ونوس - مرکز تجاری - مریم - صدف - مروارید - مرجان و . . . البته شب سوم رفتیم تو یه کشتی با موزیک شاد (این همون چیزی بود که تو بلیتمون نوشته بودن ! ) ... البته موزیکش کمی از شاد اونور تر بود !... و شب چهارم هم من و موا رفتیم 2چرخه سواری... اینقده حال داد که نگو... اَ دمِ هتلمون تا دمِ اسکله تفریحی رفتیم... حدود 1 ساعت... بعدشم خسته و کوفته جهیدیم تو اتاق... روز پنجم / فرودگاه / در سالن انتظار / : ما: الان میگه پرواز 4050 .... آره .... الان میگه ! (دل خجسته ای داشتیما !) خانومِ که پروازا رُ اعلام میکرد: پرواز 082 ماهان به مقصد تهران برن سوار هواپیما شَن ! (البته اینطوری و با این لحن نمیگفتا !) ما:ای بابا اینا هم که پروازشون ساعت دوِ پس ما که ساعت دو هستیمُ چرا صدا نمیکنن ! خانومِ که پروازا رُ اعلام میکرد:پرواز 082 آخرین اعلانه هااااا! ما:اه برین سوار شین دیه! خانومِ که پروازا رُ اعلام میکرد:در حقیقت این خانوم همه ی پروازا رو تا ساعت 3 صدا کرد جز پرواز 4050 هواپیمایی زاگرس ... ما که از کلمون دود بلند میشد میخواستیم بریم بگیم آخه این تابلو لا مصب رُ واسِ چی گذاشتین وقتی بلد نیستین تاخیر پروازُ توش بزنین ! خانومِ که پروازا رُ اعلام میکرد:(در ساعت 3 )پرواز شماره 4050 برین سوار شین ! ما: دست سووووووووووت جیــــــــــ ـ ـ ـ ـغ ...حالا بیا.... خلاصه به هر بدبختی که بود به تهران رسیدیم... حالا چَن تا عسک میذارم از هتلُ این حرافا :دی این نمای کلی هتلمونه ! اینم همینطور ! وقتی از آسانسور میومدی بالا با این نما مواجه می شدی ! اسکله تفریحی ... البتِ کیفیتش خوب نی چون از رو دوچرخه گرفتم ! آلاچیق های لبِ دریا ....در حقیقت اینجا اونور اسکله میباشد ! دوباره هتل از یه نمای دیگه ... چیکار کنم خُ ... عسکه خودمو که نیتونم بذارم ! پ.ن.الان خونه ایم و واسه هفت سین هیچ کاری نکردیم .... ماساژمون بدین ! پ.ن.سال نو را پیشاپیش بهتون تبریک میگم ! پ.ن.الان منم و یه خروار تکلیف و تست و کوفت و ز.ه.ر م.ا.ر ! پ.ن.خوشحال میشم نظر بدین .... البته اگه دستتون درد نمیگیره ! پ.ن.باید واسه مدر3 یه خاطره نوروزی در قالب CD تحویل بدیم ... همین کم مونده آدرس وبلاگمو بدم بیان بخونن ! پ.ن.هوومممم...این قالبِ دوباره خراب شد ... منم درسش کردم (!) کلا آدم بی ثباتی هستم !(به پست قبل مراجعه کنید) + لازم به ذکر است این قالب با مرورگرِ فسیلِ اکسپلوور دُرُس وا نمیشه و تولبارش در تهِ وب وا میشه ! .... به گیرنده هاتون دَس نزنین مشکل اَ فرستندَس ... البته گیرنده تونم خیلی فسیله هــــآ ! (شوخیدم ... ناراحت نشین یه وَق ! )




...

یعنی ارزش وبلاگ من همش در یک نظر خلاصه میشه...! عصبــــــ ـ ـ ـ ـانیم!




پدیده ای به اسم هم آوا!

این روزا مدرسه مون یه ریزه فرق کرده... خیلی حال میده درکل!... هر سال تو ایام دهه فجر(دهه ز.ج.ر!!..) تو مدرسه مون یه مجله داخای به اسم هم آوا در میاد... یعنی دوما زیر نظر خانوم "پ"(دبیر ادبیات!) برای این نشریه پول و مطلب جمع میکنن... بعد این مجله چاپ میشه!...بعدش بچه ها غرفه تشکیل میدن و علاوه بر مجله چیزای دیگه هم میفروشن... هدف اصلی این کار کمک به کودکان بیماری های خاصه... بعد پول که جمع میشه(هر سال حدود یک میلیون...ماله ما که یک و هفتصد شد..!:دی) به حساب واریز میکنن و بعد مدرسه بچه ها رُ یه اردو مهمون میکنه.... خلاصه... بعضی از این دوما خیلی سوژه ان... روز اول هم آوا/ زنگ تفریح دوم/حیاط: -کیانا:این چنده؟ دومه:دو و پونصد! -این نیم گرمم وزنش نی هاا..! -خوب باشه دو تومن... -نعهههه!جان شما!هزار !(و دو تومن بهش میده...تا هزاری بهش پس بده!) -نچ نمیدم. آخر هزار و پونصد به توافق میرسن! -من یه پونصدی بهش میدم اونم دو تومنیه رو بهم میده!(خرنااا به جای اینکه دو تومنیه رو نیگه داره یه هزاری بده که بشه هزار و پونصد دو تومنیه رو میده!) -و من بهش گفتم:بای بای!!!...نمیخوای احیانا اینو بگیری یه هزاری بدی؟ اگه نمیگفتم یه پونصدی گرفته بود فقط! یا مثلا این اولای جو زده...خاک غرفه هارو گردگیری میکنن...چندش! از هم آوا که بگذریم امروز پکیدیم از خنده...زنگ تفریح "بنفشه....بنفشه!" مهستی رو میخوندیم و مهشید میرقصید(جوادی میرقصید!)....یه یهو کشتی(معاونمون!) اومد تو...جملگی خشک شدیم... یکی از بچه ها به یکی دیگه میگفت:اه ه ه بنفشه این کارا چیه...بنفشه! جالب ایتجاس که کشتی اسم هممونو میدونه! بعد سر زنگ حرفه تا معلم اومد همه بنفشه خوندیم!معلمه رفت بیرون...! رفتیم به داخل کلاس راهنماییشون کردیم!(خوب حق دارن راه رو گم کنن!!...) خانم "ا"(دبیر حرفه) میگفت :خوب بسه بچه های دیگه درس دارن....حالا من میگم شما ها هی بنفشه و مهوش و پریوش میخونین! ما:مهوش...پریوش...غلط کرد ...شوهر کرد همه رو در به در کرد!!! وسطای زنگ: خانم "ا":بعله...اینم از یه گونه دیگه محسوب میشه...مثلا این گل های اقاقیا هم از همین گونه ان.... یکی از بچه ها:بعله خانوم رنگشون خیلی خوشگله...بنفشن! کل بچه ها:بنفشــــــه...بنفشـــــه! دریا کنار اومد...بنفشه بنفشه به جوی بار اومد...ساقی....(بقیه اش بد آموزی داره!) +دلم درد میکنه از بس خندیدم! +کارنامه مو خیلی وقته گرفتم...20 شدم! +خیلی بدین...3 تا نظر همش؟...تا نظرات زیاد نشه جواب نظراتو نمیدم!




اندر باب غیبت صغری اینجانب و پایان امتحانات و بدبختی های پس از آن و از این قبیل!

عنوانش یه کم دراز شد ولی چه میشه کرد... خوب بنده بازگشتم...پس از چند اقدام عجیب و غریب و پاک کردن وبلاگ به دلایلی که جایز نیست گفتنش دوباره برگشتم...! خوب میدونم خیلی از بازگشتم هیجانزده شدین...طبیعیه! توی این مدت، کمی هم به خرخونی اشتغال داشتیم... و کمی هم به بازیگوشی... ولی الان یه خروار کار و تکلیف و تست ریخته رو سرم...! امروز خوب بود کلی!رفتیم اردو... البته بسی بسیار گرم بود(افعال معکوس)!... طوری که از شدت گرما دستامون سِر شده بود... و گرما زیر اندازامونو میبرد... معلمامونم کلی شارژ شده بودن... بیشتر از ما اونا ورجه وورجه میکردن... نظیر خانم "م" که پس از بازیدن تو دبلنا دنبال کیانا میکرد و لوبیا هارو بهش پرت میکرد...! فک کنم بدجوری بهشون فشار اومده تو امتحانا (از خوندن چرت و پرت هایی که ما تو برگمون نوشته بودیم!)... امتحان ریاضی تکمیلیم سوژه ای بود واسه خودش...فحش هایی بود که سر امتحان به دبیر محترم(!) ریاضی تکمیلی کشیده میشد... اغلب بچه ها برگه هاشون سفید بود و هر از گاهی یه چیزایی مینوشتن(که البته بهتره بگم میکشیدن!)... یکی از بچه ها که مصرانه کل برگشو با خودکار آبی رنگ میکرد(سخت کوشانه!!!)... البته من خوب دادم احتمالا طرفای 20 میشم...(خرخون خودتی...!*).... +خوب تموم شد!گریه نکنین...بازم آپ میکنم! +*به من میگین خرخون!؟؟؟ +فردا کارنامه میدن...یه حس غریبی به هِم میگه امسال 20 نمیشم!




گزارش تخلف
بعدی